تبليغاتX
دلتنگيهای یک عاشق

دلتنگيهای یک عاشق

دوباره قلم در دست گرفته ام تا درد دلم را فاش کنم ، روز ها چه زود بدون نگاه عاشق تو می گذرند. تو رفته ای ولی هنوز صدای خش خش برگ ها ساز با تو بودن را می زند تو یادت هست که چه حرف هایی با امید و آرزو در باغچه ی قلبم کاشتی؟
یادت هست دستانم را برای معبد آرزوهایت نشانه کردی؟ کجاست....؟آن روز ها کجاست...؟چرا برنمی گردند؟ مگر زندگی از من چه میخواهد؟ دیشب تا سحر برایت دعا میکردم که مبادا دچار نگاه عاشقی مثل خودت شوی برایت دعا میکردم که هر چه زودتر  از سفر برگردی مگر پرنده ها چه کرده اند که باید تا ابد برایت آواز غــــــــم سر دهند؟آنها بی گناهند حتی تو هم بی گناه بودی، این عشقمان بود که گناهکار بود. تو هیچ وقت به عمق عشقمان پی نبردی هیچ وقت نپرسیدی که اشکهایم برای چه سرازیر می شوند؟ و چرامن با لبانی تشنه کنار آبشار زندگی مان به انتظار نشسته ام؟آن روز بارانیرا به خاطر داری؟............
روز های پی در پی بود که باران می بارید،کنار جاده انتظارت را می کشیدم میدانستم که آن روزخواهی رفت جادهانتها نداشت برگ های پاییزی هنوز در زیرپاها خش خش میکردند میدانستم که برای آخرین بارباید نگاهم را به نگاهت بدوزم صدای پاهایت راشنیدم...آرام آرام از دور دست می آمدی  مثل همیشه عشق در نگاهت شعله ور بود با دستانی که گل های رز سرخ آنها را نزئین کرده بودند پیشت آمدم حرفی نمی زدی نگاهت کردم نگاهت را هم از من دریغ کردی گفتی که باید تو رابه باد فراموشی بسپارم زانو زدم بغضم هم با من گریه می کرد چشمان تو هم ابری بود درختان کنار جاده بی تاب بودند کلاغ های سیاه رفتنت را به همه خبر میدادند قناری ها از طرز نگاهت کوچ می کردند و تو بدون هیچ حرفی می رفتی......
صدایت زدم.... باران تند تر می بارید باز هم صدایت زدم.... میدانم که صدایم را شنیدی اما بر نگشتی، دیگر تصویرت هم از جاده محو شده بود گل ها را در لابه لای برگ های درختان که به بهانه ی پاییز افتاده بودندگذاشتم آن روز تا شب زیر باران و در آن سوزی که صدایم را در میان پیچ جاده می پیچاند جای پاهایت را گلباران کردم وتا امروز در کنار جاده با همان بارانی که بعد از تو هیچ وقت بند نیامد و با دستانی پر از گل های رز سرخ به اتنظارت نشسته ام که...
                                    شاید  یه روز بر گردی ای عشـــق من...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 11:2 توسط مـهـســــــــــــــا |


دوستت ندارم به اندازه اقيانوس، چون يه روز تموم مي شه.
دوستت ندارم به اندازه خورشيد، چون غروب مي كنه.
دوستت دارم به اندازه روت كه هبچوقت كم نمي شه!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 11:4 توسط مـهـســــــــــــــا |


 

سلام

ممنون از دوستايي كه اومدن و ميخوان نويسنده وبلاگ بشن

اما متاسفانه بايد بگم كه ديگه به نويسنده جديد احتياج ندارم

راستي يكي اومده نظر خصوصي گذاشته بود و ازم پرسيده بود اين شعرا رو خودت ميگي يا

از روي كتابي چيزي مي نويسي؟

منم گفتم نهاينا همه سروده هاي خودمه.

راستي تو پست پايين فعلا نظر بديد شعري كه خودم گفتم

 

نظر يادتون نرههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 12:20 توسط مـهـســــــــــــــا


 

به نام یگانه خالق هستی

 

(هــمــدم)

يه دنيا خاطره                                                            زنده ميشه دوباره

من و تو با هم ديگه                                                    تو زندگي پيش هم ديگه

غم نداره تو دلم جايي                                                 ولي تو؛ تو قلب من داري جايي

توي غبار بي كسي                                                     من ندارم هيچ كسي

اي عشق ناز و خوب من                                              فقط تويي همدم من

 

سلام دوستاي خوب و مهربونم

اميدوارم كه حالتون خوب باشه

من بر عكس همه اول پست رو نوشتم بعد دارم سلام و احوالپرسي ميكنم

از بين دختراي خوب و دوست داشتني عزيزي كه قدم رنجه مي كنن و ميان به وبلاگم

خواهش مي كنم كه اگه دوست دارن و تمايل به انجام اين كار رو دارن بيان و اسمشونو

بگن چون من واسه وبلاگم چند تا نويسنده ديگه هم ميخوام

پس من تو قسمت نظرات منتظرم

و حالا شرايط ثبت نام:

1-حتما بايد وبلاگ داشته باشند.

2-آدرس ايميل حتما قيد بشه.

3-خودشونو به طور كامل معرفي كنند.

4-سن هم بايد بالاي 15 سال باشه.

موفق و پايدار باشيد

خدانگهدار

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 16:48 توسط مـهـســــــــــــــا |


DESIGN BY : mahsa X

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار

به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و

یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش

دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه

توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان

را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را

گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات

بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام

برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

===============

روز تولد این وبلاگ:


1387/5/11


صفحه اول وبلاگ يك عاشق
كبوتر نامه رسان


وبلاگ هاي عاشقان دلسوخته

فرزاد حسني
بدهی
انگشت
علي لهراسبي
آرشیو پیوندهای روزانه


صندوقچه ي خاطرات

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387



كبوتر هاي عاشق

سفارش رايگان قالب وبلاگ
لوتي
آيلار
اسما-مهرداد
پسر آفتاب
mymiror(باران)
تولد


    تعداد بازديدها: